موضوع : یک قصه ی درام
دیدم تو را دوبـــاره در انــدوه ســرد شــام در انتهای یک افــق سرد و بـــــی دوام
جــایی که در کـشاکـش غـم در نبرد مرگ می میرد آن ستاره ی زیبای روی بـــام
دیدم تــو را،بــلی،چـو رسیــدم بـه آفــتــاب در آخریــن جـزیره ی آزاد نــقره فـــام
پی در پی از نگاه روشـن تو نــور چیده ام مــانــدم بـــرای گــفتن زیـباترین سـلام
مــبـهوت و مات آن رخ چــون ماه تو شدم من بودم و تو بـودی و آوای بــی کـلام
صد حیف و صد دریغ تو رفتی ز پیش من شد آخـــر درام مــن امشب چنین خــتام
ای آخـرین امـید زمــیـن و زمـان وعــشـق مــن مـنـتـظر به راه تو می مانم و تمام
جــایی که در کـشاکـش غـم در نبرد مرگ می میرد آن ستاره ی زیبای روی بـــام
دیدم تــو را،بــلی،چـو رسیــدم بـه آفــتــاب در آخریــن جـزیره ی آزاد نــقره فـــام
پی در پی از نگاه روشـن تو نــور چیده ام مــانــدم بـــرای گــفتن زیـباترین سـلام
مــبـهوت و مات آن رخ چــون ماه تو شدم من بودم و تو بـودی و آوای بــی کـلام
صد حیف و صد دریغ تو رفتی ز پیش من شد آخـــر درام مــن امشب چنین خــتام
ای آخـرین امـید زمــیـن و زمـان وعــشـق مــن مـنـتـظر به راه تو می مانم و تمام
سید علی مرتضوی(شهاب)
+
ثبت شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:32 توسط به سوی فردا
|
