تبليغاتX
www.farda1.comازمجموعه وبلاگهای سایت - ...وباد می آید

سالها پیش بود که اقبالِ آشنایی با روحی بزرگ را پیدا کرده بودم. صاحب این روح لطیف،جوانی نحیف بود که در تزاحم با روزگار نامراد دچار حادثه ای ناگوار شده بودو مثل یک پرنده ی زخمی آرام وبی صدا، به تدریج جان می داد.مرگِ این پرنده ی کوچک، در پیش چشمان بی سوی مردمانِ بی تفاوت،مرا اسیرِ اندوهی طاقت -سِتان کرده بود.در دل شب های بی روشنایی ام،در خلوت چنارستان های شاهرود،شبه غزلی (نه چندان طولانی) سرودم.تا تسلایی شود برسوگ صبر- سِتانم....

این؛ قسمتی از آن غزل است.به گمانم بقیه ی آن غزل، حرف هایی است فقط شایسته زمزمه در همان شب های بی روشنا:

نشسته ام به کناری --- وباد می آید

صدای هق هق وزاری--- وباد می آید

شبیه خم شدن است تکیه کردن من

به جسم لُخت چناری--- و باد می آید

تمام مردم دنیا که خوب مشغولند

به هر بهانه به کاری و باد می آید.....

ببین که همه منتظر شده اند

برای مرگ قناری --- وباد می آید

حسن سلمانی

سال 84

+ ثبت شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:50  توسط به سوی فردا  |