موضوع : شعر
طلوع می کند کنون، غروب های بی کسی
و ذهن خسته می شود ، پر از سوال فلسفی
تمام آرامش من، ز اضطراب می رود
و شادمانی سفر ، به سوی خواب می رود
برای جسم خسته ام چه تحفه ها نبرده ام
دوباره قرص می خورم، بخاطر دردسرم
اسیر می کند مرا،مدام هق هق گلو
و نیز روی ماه تو ز پشت سر ز رو به رو
حسن سلمانی
+
ثبت شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:19 توسط به سوی فردا
|
