با هزاران اگر ، صدها هزار شاید درگیر
در کشاکش فصلهای مداوم
رکود یک حس و آغاز یک سفر
سفری به درون
به چهارچوب سنگی حرفهایت که بوی آهن و دود می دهد
و در تصرف چشمهای سیاهت که
گویی با غبار زمان سرمه شان کردی
و دراین میان برای من آسان نبود که باور کنم
در فاصله این سالهای سیاه و سرد
از تارو پود آسمان خانه تو هم اندوه آویزان بود
و دست تو نیز چنان دست من
در قاب رنگ پریده پنجره در جستجوی جرعه ای محبت اند
و اینک من
که در جذبه اشتیاق شناورم
و پس از این انزوای طولانی
تشنه غزلهای روشن تو
که این بار نه از مادر
بلکه از بستر پاک و بی ریا ی زمان متولد شدی
فاطمه قنبریان