موضوع : کوچه های بی کسی
وقتی که یوسفم به ته چاه می رود حسی عجیب در تن من راه می رود
چیزی شبیه ترس ، همیشه قدم زنان بی وقت می آید و بی گاه می رود
شب تا به صبح قدم می زند دلم در کوچه های بی کسی اش راه می رود
از دست من ،نگاه تو در می رود ، چه حیف ایام من نه بر طریقت دلخواه می رود
تاآسمان اجابت تو، ای حبیب من از قلب پر شراره ی من آه می رود
یا رب به حق حضرت معصومه ! یک نظر اخر حسن به مهمانی آن شاه می رود
حسن سلمانی
زمستان 84
+
ثبت شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:4 توسط به سوی فردا
|