تبليغاتX
www.farda1.comازمجموعه وبلاگهای سایت

شبم در انتظار پاسخ این سوال می گذرد

که تا به کی احوال من بر این روال می گذرد

خراب وخسته ز خویشم، کسی چه می داند

که روزگارِ دلم در چه حال می گذرد

کجا تو کوچ کرده ای که بی رویت....

تمام روز وشبم در ملال می گذرد؟

زمان عبور می کند از کوچه های ویرانم

وفرصتِ عمرم به قیل وقال می گذرد

دلم به قصه ی وصلت نظاره می کند و...

چو عابری از کوچه ی محال می گذرد

خیال بودن من با تو پر زد و رفت

همیشه، لحظه ی من در خیال می گذرد

بیا و بر دِل پژمان دوباره رحمی کن

ببین که باد خزانی بر این نهال می گذرد

حسن سلمانی

سال 82

+ ثبت شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:48  توسط به سوی فردا  | 

سالها پیش بود که اقبالِ آشنایی با روحی بزرگ را پیدا کرده بودم. صاحب این روح لطیف،جوانی نحیف بود که در تزاحم با روزگار نامراد دچار حادثه ای ناگوار شده بودو مثل یک پرنده ی زخمی آرام وبی صدا، به تدریج جان می داد.مرگِ این پرنده ی کوچک، در پیش چشمان بی سوی مردمانِ بی تفاوت،مرا اسیرِ اندوهی طاقت -سِتان کرده بود.در دل شب های بی روشنایی ام،در خلوت چنارستان های شاهرود،شبه غزلی (نه چندان طولانی) سرودم.تا تسلایی شود برسوگ صبر- سِتانم....

این؛ قسمتی از آن غزل است.به گمانم بقیه ی آن غزل، حرف هایی است فقط شایسته زمزمه در همان شب های بی روشنا:

نشسته ام به کناری --- وباد می آید

صدای هق هق وزاری--- وباد می آید

شبیه خم شدن است تکیه کردن من

به جسم لُخت چناری--- و باد می آید

تمام مردم دنیا که خوب مشغولند

به هر بهانه به کاری و باد می آید.....

ببین که همه منتظر شده اند

برای مرگ قناری --- وباد می آید

حسن سلمانی

سال 84

+ ثبت شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:50  توسط به سوی فردا  | 

موضوع : مناجات

زمزمه ای با خدا در ایام قبض روحی

قصه ی زندگیِ من

یه تراژدیِ غمناک

چشای بی فروغ من،

همیشه خیسن و نمناک

بعدِ رفتنت لباسم

رنجه و بسترم از خاک

 

نمی دونی چی کشیدم

جای خالیت رو که دیدم

سرزنش های فراوون

بعدِ رفتنت شنیدم

از هجومِ حجم بی تو

توی تنهاییم خزیدم

 

اما تو انگار نه انگار

که یه روز بودی با من یار

گفتی رابطه نداشتیم؟

دوستیمونو کردی انکار؟

چشاتو رو من می بندی؟

حالا که شدم گرفتار؟

 

.....

.......

.......

دلم از بندت رها شد

بی خیالِ وعده ها شد

می دونم دیگه نمیآی

چشام از جاده جدا شد

اونی که دائم مینالید

حالا دیگه بی صدا شد

حسن سلمانی

سال 81

 

+ ثبت شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:49  توسط به سوی فردا  | 

تقدیم به بانوی آب و آینه، حضرت زهرا سلام الله علیها

بانوی آب و آینه،خوابم نمی برد.

این بار داغ عشق چرا آتشم نزد؟

من خسته ام، چه خسته،از این حجم بی قرار

یک آدمک که غرق شد در غصه های بد.

حس می کنم، حضورِ تو را در تمام شب

وقتی سکوت بر سرم آوار می شود

آلوده است عمق وجودم به صد گناه

فریاد می کشم که..... صدایم نمی رسد

حالا رسیده ام ته خط،آخرِ افق

اما هنوز وای؛اسیر هیاهوی جزر ومد

پوسیده است ریشه ی من، اعتقادِ من

روحی بده مسیح مقدس به این جسد

بانوی آب آینه خوابم نمی برد

گم می شود بدون تو این شعر تا ابد

فاطمه قنبریان(پگاه)

 

+ ثبت شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:47  توسط به سوی فردا  | 

 

تقدیم به امام عصر علیه السلام

 

الیَ اَینَ انتِ ومِنّی ِبغافِل

وَ مِنّی اِلَیکِ  تَجیءُ المَسائل

تو آرامشی بر دل وحشی من

اذا تُنزِلینَ بِحَولی سَلاسِل

غمم در کنار است و معشوقه امّا

میان من و او هزاران حوائل

غَرِقتُ بِبَحرٍ طَویلٍ مَخوفٍ

غریقی که هرگز نبیند سواحل

وَحِلتُ بِدَهرٍ مَدیدٍ و مُحزِن

نباشد نجاتی از این دام هائل


حسن سلمانی

سال هشتاد و دو

ترجمه:
بیت اول)به کدامین سو سفر می کنی؟ حال آن که از من بی خبری؟ و حال آنکه از سوی من به سوی تو خواهش ها روانند
بیت دوم) تو آرامش این دل وحشی من (این دل دیوانه ی زنجیری من)هستی ،آن هنگام که زنجیرها را به دور من می اندازی
بیت سوم)غم در کنارمن است اما میان من ومعشوق من هزاران مانع و دیوار واقع شده است
بیت چهارم)به دریایی بزرگ و وحشت آور غر ق شده ام.غریقی که هیچ وقت ساحل را نخواهد دید
بیت پنجم)روزگاری دراز و غم انگیز است که در باتلاقی فرو رفته ام.دیگر از این دام وحشت آلود نجات پیدا نخواهم کرد

+ ثبت شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:33  توسط به سوی فردا  | 

موضوع : برگ دعا
این جا هوا بدون تو دم می کندمدام                     روحم هوای غصه و غم می کند مدام
آلوده شد فضای دلم،سینه سرفه ها                    از این فضای مملو سم می کند مدام
بهر شفای سینه ی من،دختری صبور                      برگ دعاست ،که دم می کند مدام
برق نگاه خسته ی او دیده ی مرا..                    هر شب زفرط گریه چو یم می کندمدام
آن قامت لطیف پر از سادگی و نور                         تاب و توان برون ز دلم می کند مدام

حسن سلمانی
بهاران 83
قم
+ ثبت شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 22:5  توسط به سوی فردا  |