تبليغاتX
www.farda1.comازمجموعه وبلاگهای سایت

 (جناب باغبان استاد اديان ومذاهب است. در ادبيات نيز دستي دارد. تصحيح "ليلي و مجنون اميرخسرو دهلوي" كار اوست.ديواني هم دارد به نام در "كوچه باغ شورش"...)

صبح روز دوشنبه هفتم فروردين هشتادوهفت خدمت استاد باغبان رسيدم. گپ و گفتي داشتيم پيرامون خام گياه خواري و زبان شناسي و چيزهاي ديگر...

به استاد پيشنهاد دادم سري به سايت به سوي فردا بزنيم. رفتيم سروقت سايت واز قضا در صفحه اشعار هم سركي كشيديم. استاد سروده هايم را ديد و برايش جالب بود كه چيزهايي به هم مي بافم. شعر "غريق بحر بي كسي" و "حسي عجيب" را خواند ومرا شرمنده خود كرد با استقبالي كه همان لحظه از معر بي مايه من داشت و آنا ًشعري زيبا سرود.واين آن شعر:

به جهت حسن آقاي سلماني شاهرودي در استقبال دو غزلي كه سروده اند.

عمري كه در كشاكش اين آه مي رود

بي گاه آمدست وبي گاه مي رود

مجنون براي يافتن ليلي اش هنوز

در كوچه هاي عشق و جنون راه مي رود

اين ماتم شبانه كه در چهره هاي ماست

انگار با نسيم سحرگاه مي رود

شايد دوباره دوره ي ارتنگ مانوي است

كاين ماه در سياهي اين چاه مي رود

گويي كه قدر وقت نمي داند اين زمان

عمري كه در كشاكش اين آه مي رود

برخيز و در شكوه چنان كوه درد باش

در خيل نامرادي مردم تو مرد باش

دنيا بزرگ نيست كران تا كرانه اش

جاي گريز نيست زمان تا زمانه اش

بيرون كن از سر اين هوس جوكيانه را

مي جوي روزني كه رهي از ميانه اش

از هر شبي كه مي گذري بي سبب نباش

گامي به عمد نه به سر دام و دانه باش

از تنگي نظر به تو آن يار تنگ چشم

باقي گذاشت ياد لب و خال و چانه اش

همچون ستاره بر دل اين شام خط بكش

چون سيل نفله كن در وديوار و خانه اش

بگذر ز نام و ننگ جهان تا كه بگذرد

از تو فسون و مكر و فريب و فسانه اش

اين را بدان كه در بر آن شاه راه نيست

آن را كه يوسفش دو سه روزي به چاه نيست

+ ثبت شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 22:59  توسط به سوی فردا  | 

دیدم تو را دوبـــاره در انــدوه ســرد شــام             در انتهای یک افــق سرد و بـــــی دوام
جــایی که در کـشاکـش غـم در نبرد مرگ             می میرد آن ستاره ی زیبای روی بـــام
دیدم تــو را،بــلی،چـو رسیــدم بـه آفــتــاب               در آخریــن جـزیره ی آزاد نــقره فـــام
پی در پی از نگاه روشـن تو نــور چیده ام               مــانــدم بـــرای گــفتن زیـباترین سـلام
مــبـهوت و مات آن رخ چــون ماه تو شدم                من بودم و تو بـودی و آوای بــی کـلام
صد حیف و صد دریغ تو رفتی ز پیش من              شد آخـــر درام مــن امشب چنین خــتام
ای آخـرین امـید زمــیـن و زمـان وعــشـق               مــن مـنـتـظر به راه تو می مانم و تمام

سید علی مرتضوی(شهاب)
+ ثبت شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:32  توسط به سوی فردا  | 

هنوزم به پات نشستن توی خونه های خشتی
با نگا های بهاری ،دلای اردی بهشتی
هنوزم برات می خونن ،غنچه های سرخ و رنگی
پای دیوارای سنگی،پای آجرای خشتی
دل پروانه می دونه ، روی بال های قشنگش
راه و رسم عاشقی رو، با خط خودت نوشتی
دل خاک و اشک آب و با عصاره ی گل عشق
زدی و از این عصاره، گل آدم و سرشتی
بعد از اون با یک نگاهت دل عاشقا رو ساختی
با شراره ی جهنم ، با تبسمی بهشتی
آخرش با شور چشمت دلا رو دیوونه کردی
با شیرینی یه لبخند ،بردی از دل هر چی زشتی
همیشه به پات می مونن، عاشقای هر دو دنیا
تو که آخرین شهاب آسمون سرنوشتی
شهاب
+ ثبت شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:30  توسط به سوی فردا  | 

در انـتـظـــار تـوام ،ای طـلـوع پـنـهـانــی                 کـنار قــله ی امــیــد و عـــشــق عــرفانی
عجب دقایق سختی است، بی تو سر کردن            بـرس بـــه داد دلــم ای عــزیــز پــنهانــی
خـدا کـند کـه نمیرم ،ز هجـر تو ای دوست               عــجب تنــاقــض نـابی که وصل هجرانی
شکست بغض فـلـک ،در گـلوی ابـر بــهار                 تـــویی بهـــانــه ی ایــن ابــرهای بـارانی
هــنوز قـطره ی شبنم ،زچــشم گـل ریـــزد             به روی فرش قدومت،خودت که می دانی
بــدان کــنــار نــفــس هـــای آخـــر بــلبـــل              بــماند ایـن دل تــنگ و دو چــشم نورانی
تــمام عــمر به عشقت،کنار چشمه ی صبر                در انــتظــار تــوام تــا طــلــوع روحــانی

سید علی مرتضوی(شهاب)
+ ثبت شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:24  توسط به سوی فردا  | 

موضوع : انزوا

برای یوهان،رفیق با مرام

(به برکت سرماخوردگی و حسرت داشتن یک پرستار دلسوز، سروده ام. به قول باباطاهر " درازی شب از بیمار واپرس ")

بیمار گشته ام، بدنم درد می کند.
آری تمام وقت، تنم درد می کند.
حالا که رفتی و ز تنم روح رفته است،
الیاف کهنه کفنم درد می کند.

آن گر یه های آسمان در آن شب سیاه
جامانده روی پیرهنم، درد می کند.
در انزوا می خزم و قلب نازکت،
از داغ منزوی شدنم درد می کند.



حسن سلمانی
+ ثبت شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:52  توسط به سوی فردا  | 

تقدیم به سید محسن طباطبایی

حیف نیست؟

صبح،چایی نخورم؟

وبخاری که بلند از سر لیوان شده است

الکی هرز رود؟

حیف نیست

در میان قفس خانه

 - میان تن خود-

 پَژ و افسرده شوم؟

بهار 84

حسن سلمانی

+ ثبت شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:45  توسط به سوی فردا  | 

شبم در انتظار پاسخ این سوال می گذرد

که تا به کی احوال من بر این روال می گذرد

خراب وخسته ز خویشم، کسی چه می داند

که روزگارِ دلم در چه حال می گذرد

کجا تو کوچ کرده ای که بی رویت....

تمام روز وشبم در ملال می گذرد؟

زمان عبور می کند از کوچه های ویرانم

وفرصتِ عمرم به قیل وقال می گذرد

دلم به قصه ی وصلت نظاره می کند و...

چو عابری از کوچه ی محال می گذرد

خیال بودن من با تو پر زد و رفت

همیشه، لحظه ی من در خیال می گذرد

بیا و بر دِل پژمان دوباره رحمی کن

ببین که باد خزانی بر این نهال می گذرد

حسن سلمانی

سال 82

+ ثبت شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:48  توسط به سوی فردا  | 

سالها پیش بود که اقبالِ آشنایی با روحی بزرگ را پیدا کرده بودم. صاحب این روح لطیف،جوانی نحیف بود که در تزاحم با روزگار نامراد دچار حادثه ای ناگوار شده بودو مثل یک پرنده ی زخمی آرام وبی صدا، به تدریج جان می داد.مرگِ این پرنده ی کوچک، در پیش چشمان بی سوی مردمانِ بی تفاوت،مرا اسیرِ اندوهی طاقت -سِتان کرده بود.در دل شب های بی روشنایی ام،در خلوت چنارستان های شاهرود،شبه غزلی (نه چندان طولانی) سرودم.تا تسلایی شود برسوگ صبر- سِتانم....

این؛ قسمتی از آن غزل است.به گمانم بقیه ی آن غزل، حرف هایی است فقط شایسته زمزمه در همان شب های بی روشنا:

نشسته ام به کناری --- وباد می آید

صدای هق هق وزاری--- وباد می آید

شبیه خم شدن است تکیه کردن من

به جسم لُخت چناری--- و باد می آید

تمام مردم دنیا که خوب مشغولند

به هر بهانه به کاری و باد می آید.....

ببین که همه منتظر شده اند

برای مرگ قناری --- وباد می آید

حسن سلمانی

سال 84

+ ثبت شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:50  توسط به سوی فردا  | 

موضوع : مناجات

زمزمه ای با خدا در ایام قبض روحی

قصه ی زندگیِ من

یه تراژدیِ غمناک

چشای بی فروغ من،

همیشه خیسن و نمناک

بعدِ رفتنت لباسم

رنجه و بسترم از خاک

 

نمی دونی چی کشیدم

جای خالیت رو که دیدم

سرزنش های فراوون

بعدِ رفتنت شنیدم

از هجومِ حجم بی تو

توی تنهاییم خزیدم

 

اما تو انگار نه انگار

که یه روز بودی با من یار

گفتی رابطه نداشتیم؟

دوستیمونو کردی انکار؟

چشاتو رو من می بندی؟

حالا که شدم گرفتار؟

 

.....

.......

.......

دلم از بندت رها شد

بی خیالِ وعده ها شد

می دونم دیگه نمیآی

چشام از جاده جدا شد

اونی که دائم مینالید

حالا دیگه بی صدا شد

حسن سلمانی

سال 81

 

+ ثبت شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:49  توسط به سوی فردا  | 

تقدیم به بانوی آب و آینه، حضرت زهرا سلام الله علیها

بانوی آب و آینه،خوابم نمی برد.

این بار داغ عشق چرا آتشم نزد؟

من خسته ام، چه خسته،از این حجم بی قرار

یک آدمک که غرق شد در غصه های بد.

حس می کنم، حضورِ تو را در تمام شب

وقتی سکوت بر سرم آوار می شود

آلوده است عمق وجودم به صد گناه

فریاد می کشم که..... صدایم نمی رسد

حالا رسیده ام ته خط،آخرِ افق

اما هنوز وای؛اسیر هیاهوی جزر ومد

پوسیده است ریشه ی من، اعتقادِ من

روحی بده مسیح مقدس به این جسد

بانوی آب آینه خوابم نمی برد

گم می شود بدون تو این شعر تا ابد

فاطمه قنبریان(پگاه)

 

+ ثبت شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:47  توسط به سوی فردا  |