(جناب باغبان استاد اديان ومذاهب است. در ادبيات نيز دستي دارد. تصحيح "ليلي و مجنون اميرخسرو دهلوي" كار اوست.ديواني هم دارد به نام در "كوچه باغ شورش"...)
صبح روز دوشنبه هفتم فروردين هشتادوهفت خدمت استاد باغبان رسيدم. گپ و گفتي داشتيم پيرامون خام گياه خواري و زبان شناسي و چيزهاي ديگر...
به استاد پيشنهاد دادم سري به سايت به سوي فردا بزنيم. رفتيم سروقت سايت واز قضا در صفحه اشعار هم سركي كشيديم. استاد سروده هايم را ديد و برايش جالب بود كه چيزهايي به هم مي بافم. شعر "غريق بحر بي كسي" و "حسي عجيب" را خواند ومرا شرمنده خود كرد با استقبالي كه همان لحظه از معر بي مايه من داشت و آنا ًشعري زيبا سرود.واين آن شعر:
به جهت حسن آقاي سلماني شاهرودي در استقبال دو غزلي كه سروده اند.
عمري كه در كشاكش اين آه مي رود
بي گاه آمدست وبي گاه مي رود
مجنون براي يافتن ليلي اش هنوز
در كوچه هاي عشق و جنون راه مي رود
اين ماتم شبانه كه در چهره هاي ماست
انگار با نسيم سحرگاه مي رود
شايد دوباره دوره ي ارتنگ مانوي است
كاين ماه در سياهي اين چاه مي رود
گويي كه قدر وقت نمي داند اين زمان
عمري كه در كشاكش اين آه مي رود
برخيز و در شكوه چنان كوه درد باش
در خيل نامرادي مردم تو مرد باش
دنيا بزرگ نيست كران تا كرانه اش
جاي گريز نيست زمان تا زمانه اش
بيرون كن از سر اين هوس جوكيانه را
مي جوي روزني كه رهي از ميانه اش
از هر شبي كه مي گذري بي سبب نباش
گامي به عمد نه به سر دام و دانه باش
از تنگي نظر به تو آن يار تنگ چشم
باقي گذاشت ياد لب و خال و چانه اش
همچون ستاره بر دل اين شام خط بكش
چون سيل نفله كن در وديوار و خانه اش
بگذر ز نام و ننگ جهان تا كه بگذرد
از تو فسون و مكر و فريب و فسانه اش
اين را بدان كه در بر آن شاه راه نيست
آن را كه يوسفش دو سه روزي به چاه نيست